محمد خزائلى
78
شرح بوستان ( فارسى )
ملك ( 1 ) را همين خلق و پيرايه بس ، * كه راضى نگردد به آزار كس سخن گفت و دامان گوهر فشاند ، * به نطقى كه شه آستين ( 2 ) برفشاند پسند آمدش حسن گفتار مرد * به نزد خودش خواند و اكرام كرد زرش داد و گوهر به شكر قدوم ( 3 ) * به پرسيدش از گوهر و زادبوم بگفت آنچه پرسيدش از سرگذشت ، * به قربت ( 4 ) ز ديگر كسان درگذشت ملك با دل خويش در گفتگو * كه دست ( 5 ) وزارت سپارد به دو و ليكن به تدريج تا انجمن ، * به سستى نخندند بر رأى من به عقلش ( 6 ) ببايد نخست آزمود * به قدر هنر پايگاهش فزود برد ( 7 ) بر دل از جور غم بارها * كه ناآزموده كند كارها چو قاضى به فكرت نويسد سجل ( 8 ) ، * نگردد ز دستار ( 9 ) بندان خجل . . . . . . . . . .